آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 28بهمن 1397

1397/11/28 9:40
نویسنده : مامان نسرین
491 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام و صد سلام خدمت همه یاران همیشه همراه خودم و عزیزان دلم آویسای مهربان و علی پر از عشقم. گفتم آویسای مهربان چون که وجودش سرشار از مهربانیست و بیشتر زمان مرا با نامه های مهرآمیزش غافلگیر میکند. و علی پر از عشق که ساعات زندگی مرا با چشمان پر مهرش سرشار میسازد.

برگشتیم اداره بعد یک استراحت دلچسب. روزهایی که در کنار خانواده محترم در کنار پدر و مادر عزیز و برادران بهتر از جانم گذشت. مسیر رفت از جاده ییلاقی رفتیم که بسیار دلچسب و زیبا بود. هوای شمال هم عالی و عاری از هر گونه رطوبت و سرمای شدید. در این میان تنها یک روز را به ساحل رفتیم که هم بچه ها کمی بازی کنند و هم ما کمی هوا بخوریم. هر چند ناتوانی و مریضی مامان حاجی انرژی درونی مرا کم می کرد  اما با تمام وجود سعی می کردم آرام باشم و به بچه ها و همسرجان خوش بگذرد.

مسیر برگشت بسیار دلپذیرتر از رفت بود. برف بودو جاده و طبیعت زیبای زمستان. بگذریم...

قبل رفتن به مسافرت برای شب فرافینال با آویسا به محل ضبط برنامه رفتیم. هر چند دیر رسیدیم و برنامه تینا جان تمام شده بود و همه دوستان و ازجمله آزیتاجون در حال رفتن بودن خلاصه باهاشون خش و بشی کردیم و اونا رفتن و من بخاطر ترافیک آمدن حاضر نشدم بلافاصله برگردم از این رو در ادامه برنامه  تو صحنه نشستم. خلاصه شب فینال رو در کنار بچه های برنامه مشاعره ایران بودیم . در این میان آویسا کلی با دختر خانم گریمور دوست شده بود و همش کل سالن رو رو سرشون داشتن. آخر برنامه هم دکتر آذر لوح تقدیر دخترک رو با خط خودشان مزین کردند و با عکس خداحافظی با برنامه به  منزل برگشتیم. آویسا خانم هم در هنگام عکس خداحافظی در گوشه نمازخانه در حال مطالعه بودند و فریاد های بنده را مبنی بر حضور در عکس نشنیدند و در عکس نبودند.

همانطور که پیشتر گفته بودم کلاس های مشاعره دخترک رو تا اطلاع ثانوی تعطیل کردم. که هم از فضا و تنش های کلاس دور شه و هم یه مدت استراحت کنن. به پیشنهاد یکی از اقوام همسرجان دخترک رو به کلاس های تئاتر خانم کاظمی بردم و بعد تست قرار شد که در نمایشی تمرین کنند و بازی نمایند و در صورت  علاقه به کلاس های تخصصی ادامه دهند. جلسه اول تمرین بسیار پر از شادی و انرژی بود و آویسا کلی ذوق کرده بود. فضای کودکانه و خلاق با شعر و آهنگ و حرکات .... این هم تجربه ایست تا ببینیم چه میشود و چه در نظر آید.

مدرسه کماکان با شور و حال و دوستی ها و بالا پایین شدن ها ادامه دارد. بخصوص روزی که آویسا جان با خوشحالی با هدایا و کارت هدیه ای که از رئیس آموزش و پرورش منطقه گرفته بود به اداره اومد و کلی از فضا و اتفاقات اون روز برایم تعریف کرد. روزی هم برای همکلاسیهای عزیزش به پاس قدردانی بخاطر همدلی و همراهیشان در این مدت شیرینی و شیر کاکائو برد. من هم جلسه ای به دیدار معلم عزیزش رفتم و وقتی اشک هایشان را در حین تعریف کردن دلایلی که نتوانسته بودند به محل ضبط برنامه بیایند دیدم متوجه شدم که چه پیوندی میان دخترم و معلم عزیزش است. خدا را شاکرم که همچین معلم دلسوزی را نصیب آویسای من کرده است.خلاصه کلی صحبت کردیم و به و قولی استخوان سبک کردیم.

دوباره آغاز روزهای کاری و مدرسه و مهد و اداره....راهی نیست تا پایان سال...خدای من حافظ آرامش مان تویی.....ممنون که هستی....

شب فرا فینال

عکس خداحافظی 

آویسای مطالعه گر در هر حال  هر شرایط(هنگام عکس خداحافظی)

 

لوح تقدیر دخترک

عکس های زیبای شمال

عکس های مدرسه

 کاردستی از وسایل بازیافتی(بیچاره همسرجان تا پاسی از شب مشغول بود)

اولین روز تمرین تئاتر

نامه دخترم 😍😍

 

 

پسندها (6)

نظرات (1)

مامان و بابای حلما و حسینمامان و بابای حلما و حسین
28 بهمن 97 11:26
ما شاءَ الله لا حَولَ وَ لا قوَّهَ إلّا باللهِ العَلِیِّ العَظیم ...
احسنت ... همیشه موفق باشی آویسا خانم مطالعه گر و باهوش👏👏👏
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیزم لطف دارین😍